s_150_100_16777215_00_images_9579740_172.jpg

فاطمه زندی

گمان نمی‌کنم عده زیادی از مخالفان و موافقان حجاب اسلامی مطلع باشند که کلمه حجاب در قرآن اساساً با پوشش زنان مرتبط نیست و با مفهومی که وارثان خودخوانده اسلام (شارعان مذهبی) از آن ساخته‌اند فاصله معنایی بارزی دارد.

شش آیه در قرآن از کلمه حجاب استفاده کرده و در همه این آیات، حجاب چیزی است برای فاصله انداختن بین دو چیز دیگر یا نوعی حائل. در یک آیه، به مردانی که به خانه پیامبر اسلام رفت و آمد دارند توصیه می‌شود که وقتی در خانه پیامبر اسلام از همسران او چیزی درخواست می‌کنند این کار را از ورای حجاب انجام دهند. در آیه دیگر اشاره به این است که خداوند وقتی با پیامبرانش صحبت می‌کند یا از طریق وحی است یا از ورای حجاب یا ... . در آیه سوم اشاره به حجابی دارد که بین دوزخیان و بهشتیان وجود دارد. آیه بعدی به نقل از گفتار کسانی است که به پیامبر اسلام باور ندارند و می‌گویند بین تو و ما حجابی است. در آیه بعدی چنین می‌گوید که "چون تو قرآن بخوانى، ميان تو و آنان كه به قيامت ايمان نمى‏آورند حجاب قرار مى‏دهيم". و ششمین آیه به داستان مریم اشاره می‌کند که "ميان خود و آنان حجابی کشيد و ما روح خود را نزدش فرستاديم و ..."

واضح است که در هیچیک از این شش آیه، کلمه حجاب در معنای پوشش اجباری برای زنان به کار نرفته، بلکه به معنای حائل میان دو چیز؛ وسیله‌ای که بین دو چیز فاصله می‌اندازد، آنان را از هم تفکیک می‌کند یا از دسترس و دید یکدیگر پنهان می‌کند استفاده شده است. وقتی به کلمه "حجاب" در مفهوم حائل و فاصله گذارنده نگاه می‌کنم تازه متوجه می‌شوم که من همیشه با "حجاب" البته نه برای زنان که برای نوع بشر، از نقطه نظر مفهومی موافق بوده و آن را تبلیغ کرده‌ام!

ما به عنوان انسان زن یا انسان مرد، از ویژگی‌های جسمی و شخصیتی متمایزی برخورداریم، حتی میزان انواع هوش بین زنان و مردان متفاوت است. ما در زاویه دید، شیوه برخورد با مسائل، مدل تفکری‌، عواطف، هیجانات و بسیاری ویژگی‌های دیگر متمایزیم. طبیعی است که یک جامعه کامل و درست و واقعی به وجود هر دو نوع انسان زن و مرد در کنار هم نیاز دارد و بدون یکی از آنها، تعادل خود را از دست می‌دهد. حجاب با مفهوم ترور شده‌اش، یعنی پوشاندن کامل بدن زنان و حذف روابط اجتماعی‌شان با مردان و یا کم‌رنگ کردن حضور آنان در فعالیت‌های اجتماعی مشترک با مردان و حذف زنان از بسیاری صحنه‌های اجتماعی و شغلی، تمامیت یک جامعه نرمال متشکل از مردان و زنان را به نابودی می‌کشاند.

در جامعه‌ای که تعریف حجاب، پوشش سرتاسری بدن زنان و حداقلی کردن ارتباط و تعامل آنان با مردان و جامعه است تا مبادا مردان آن جامعه حواس و هوس‌هایشان بر زنان متمرکز شود و از کار و زندگی بیفتند!، هویت زنان و مردان، زندانی جنسیت‌شان شده، هویت انسانی‌شان و هر آنچه از آن پدید می‌آید به کناری گذاشته شده و تمایلات جنسی‌شان، غول بی‌شاخ و دمی حساب می‌شود که هر لحظه در حال تهدید است و پیوسته باید در تلاش مهارش بود.

در تحلیل وضعیت مردانی که بانیان اصلی ترور مفهومی کلمه "حجاب" هستند (شارعان مذهبی)، می‌توان حدس محکم زد که اغلب آنان در یک جغرافیای محدود و کوچک رشد کرده و در طول دوران رشد و بلوغ خود، از فرصت تجربه عینی سایر آدم‌ها و فرهنگ‌ها و رفتارها و باورها محروم بوده‌اند، ارتباطشان با دیگران و بخصوص با جنس مخالف بسیار کم و در چارچوبی بسته و قراردادی بوده، محرومیت‌های جنسی را تجربه کرده و یا اختلالات جنسی درمان ناشده داشته‌اند، امکان مطالعه آزاد، تفکر و تعمق شخصی و مستقل را به دست نیاورده یا آن را ضروری ندانسته‌اند، در حصار عقیدتی که در آن قرار گرفته یا به آنان تحمیل شده، امکان آگاهی از سایر نحله‌های فکری و عقیدتی و حتی نظرات دیگران را نداشته‌اند، ارتباط آنها با زنان خانواده‌شان پویایی نداشته و درک درستی از زنان برایشان ایجاد نکرده و یا زنان خانواده تأثیر خوبی بر آنان نگذاشته و حتی زیرساخت فکری آنان در باره زنان را مخدوش ساخته‌اند. اینها و بسیاری عوامل خرد و کلان دیگر، موجبات تلقی ناقص، نادرست و بیمارگونه از زن و روابط زن و مرد را برای این شارعان مذهبی ایجاد کرده و نهایتاٌ منجر به وضع قوانین شرعی صادره از ناکجا آباد و بخصوص بر مبنای تحریف معانی آیات قرآن در باره حجاب شده است. در این میان تمایل به کنترل زنان به دلیل جنگ قدرت را نباید نادیده گرفت که البته از حوزه این چند خط خارج و پرداختن به آن بسیار تخصصی است.

اما تحلیل وضعیت زنانی که به این مفهوم بیمار از حجاب باور دارند و بخصوص "چادر سیاه" را نماد تام و تمام آن می‌دانند دردناک‌تر است. ممکن است مردانی را که از سر جهل و بی‌خردی و بی‌شعوری و یا سیطره‌جویی و برتری‌طلبی، به تحریف و تحقیر زنان درچارجوب پوشش اجباری می‌پردازند هضم کرد، اما درک زنانی که نه تنها به این تحقیر تن در می‌دهند، بلکه مشتاقانه از آن دفاع هم می‌کنند مشکل‌تر می‌نماید!

بر اساس تجارب و مشاهده شخصی‌ام، در درجه اول مختصات محیطی و شرایط و فضای رشد این گروه از زنان نمی‌تواند با وضعیت مردان شارع مذهب که اشاره شد چندان تفاوتی داشته باشد. در چنان شرایط سنتی، مردان حاکم بلامنازع خانواده‌اند و زنان، قربانیان سلطه و کنترل مردانه. زنان در چنین خانواده‌ها و محیط‌هایی در گذار نسل‌های متمادی، کم کم مردسالاری را در تار و پود فکری و عقیدتی خود به گونه‌ای جا می‌دهند که به باور و انتخاب خودشان تبدیل می‌شود. زنانی که تحت تربیت‌های شدیداً مذهبی - سنتی و مردسالارانه قرار گرفته‌‌اند خداوند را "مردی" می‌دانند که طرف خطابش مردان هستند و جهان را برای مردان آفریده است و زن به عنوان انسان درجه دوم، اولویتش تأمین رضایت مرد است، اولین وظیفه این زنان، تبعیت از مردان و انعطاف نسبت به خواسته‌ها و غرایز آنان است. آنان باور کرده‌اند خدایی که مرد است، به زنان در درجه اول پوشش اجباری در برابر مردان غریبه را تکلیف کرده و در درجات بعدی تبعیت و اطاعت کامل از جنس مرد (در مقام پدر یا همسر) که حق قیمومیت بر زنان را دارند، که البته این مقوله قیمومیت هم با همان روش تحریف معنایی قرآن به اثبات رسیده است! لذا اغلب این گروه از زنان خودباوری بسیار پایینی داشته همواره به دنبال تأیید گرفتن از مردان هستند و کمتر به همجنسان خود یعنی سایر زنان اعتماد می‌کنند؛ یک اعتماد کامل و همه جانبه به مردان به عنوان قیم و حافظ و نگهبانشان.

در این میان تصوری که مردان سلطه‌گر سنتی برای زنان از سایر مردان خارج از حوزه محارم می‌سازند و این زنان بدون چون و چرا باورش می‌کنند، این است هر مرد بیگانه‌ای را بیشتر آلت جنسی می‌بینند تا انسان؛ آلت جنسی که به محض دیدن زن نامحرم بی‌حجاب، تمایل پیدا می‌کند که به او دست درازی کند!!! جدای از اینکه این نوع نگاه به همه مردان تا چه حد توهین آمیز است، بر فرض وجود چنین مردان بیماری که جایشان در تیمارستان است تا خیابان، برای این زنان گرفتار قیمومیت مردان، این سوال محلی از اعراب ندارد که بر فرض هم که برخی مردان چنین هستند، چرا زنان باید تاوان آن را پرداخته و به دردسر و مکافات چادر مبتلا شوند؟!!! و چرا نباید این مردان را در جایی به زنجیر کشید تا به جان خلق نیفتند؟! برخی دیگر از این زنان علاوه بر سایر محدودیت‌ها، در جوامع بسیار کوچک و بسته‌ای زندگی می‌کنند که کنترل زنان با شدت هر چه بیشتر از طرف یکایک اعضای جامعه محلی اعمال می‌شود و چنانچه در چنین فضاهایی زنی به دلیل بیوه شدن یا مطلقه بودن یا هر دلیل دیگری به تنهایی زندگی کند و به عبارت دیگر هیچ مردی نباشد تا مراقب و محافظش باشد، احتمال اینکه در خطر اتهام روابط نامشروع قرار بگیرد بسیار زیاد است و به همین دلیل همواره توسط اطرافیان رصد می‌شود تا مبادا این اتهام به فعل درآید. در نتیجه به شکلی اغلب ناآگاهانه این زنان در قالب چسبیدن به حجاب آن هم از نوع چادر سیاه، تمایل دارند که بر پایبندی خود به باید و نبایدهای مذهبی تأکید کرده و به علاوه به مردانی که از نقطه نظر آنان، همواره در تلاش تعرض هستند نشان دهند که "نجیب" هستند. متأسفانه این تفکر وسواسی در باره مردانی که همواره حریص و متجاوز قلمداد می‌شوند، به وسواس شدید این گروه از زنان بر چادر سیاه می‌انجامد.

باید اشاره کنم که دو نوع چادر سیاه دیگر هم هست، یکی چادر سیاه حکومتی که گروهی که معرف حضور همه هستند از آن نان می‌خورند و دیگری چادر سیاه اجباری، که افزون بر حجاب اجباری، برخی از زنان برای حفظ موقعیت شغلی خود ناچار به استفاده از آن هستند. این دو گروه در زمره مدافعان واقعی چادر سیاه قرار ندارند.

من به "حجاب" برای نوع بشر باور دارم، چرا که اگر انسان بتواند نیاز و غرایز جنسی خود را به عنوان بخشی از هویت خود و نه همه آن، به عنوان بخشی که کارکرد خودش را در زمان و مکان و شرایط خودش دارد، بخشی که در کنترل و فرمان اوست و نه انسان زیردست و مقهورش بپذیرد، در این صورت می‌تواند در موقع لزوم آن را پشت پرده بگذارد. می‌تواند بین خود جنسی‌اش با خود اجتماعی‌اش؛ خودی که حامل هویت و تمایلات جنسی اوست و خودی که در تعاملات و ارتباطات و همکاری‌های اجتماعی و به طور کلی در جامعه باید جلو بیاید، پرده یا "حجاب" یا حائلی قرار دهد. به عبارت دیگر انسان بتواند با بعد عام انسانی و نه بعد جنسی خاص زن یا مرد، به عرصه‌های اجتماعی پا بگذارد. در این صورت شاید بسیاری از مشکلاتی که اکنون برای حل آنها هزینه‌هایی هنگفت می‌شود دیگر وجود نداشته باشند. این حجاب، حجابی است از نوع بینشی و نگرشی که در متن اجتماع به کار می‌آید و نه تنها محدودیتی ایجاد نمی کند بلکه بسیاری نگرانی‌‌ها را نیز از میان برمی‌دارد. این همه سخن از آزار جنسی زنان در خیابان و محیط کار که بخصوص در چند سال گذشته بیش از پیش به آن پرداخته می‌شود، ضرورت چنین حجابی را بیشتر نمایان می‌کند.

اما نکته تأمل‌برانگیز این است که در آن بخش از جهان که زنان هرگز درگیر مشکل حجاب اجباری نبوده‌اند، تعداد زنانی که حضور اجتماعی، علمی و سیاسی‌شان به آبادانی و معقول‌تر شدن دنیای ما کمک می‌کند صدها بار کمتر از زنانی است که "بدن زنانه‌شان" و "زنانگی بدنشان" دستمایه سرگرمی و تفریح و لذت سایر مردم در دنیای مد و سرگرمی می‌شود. امپراطوری‌های عظیم صنایع زیبایی، مد و فشن و سرگرمی جهان که غالباٌ مردان صاحبشان هستند شارع مذهبی نیستند اما از همان نگرش سلطه و کنترل تغذیه می‌کنند، نگرشی که امپراطوریش را بر پایه توجه و تقویت صرف به زنانگی بدن زنان بنا کرده است و زنانی که در خدمت این امپراطوری مردانه هستند نیز دست کمی از زنانی که در پشت چادر سیاه سنگر گرفته‌اند ندارند. هر دوی این گروه زنان، هویت جنسی خود را بسیار بیشتر از سایر هویت های خود باور دارند و پذیرششان نسبت به تسلط مردانه بر زندگی‌شان، یکسان است.

سؤالی که همواره برای من مطرح بوده، اما هنوز پاسخی برای آن نیافته‌ام این است که توجه بیش از حد زنان به ظاهر و بدن و زیبایی آن، آرایش و پیرایش و تمایل به خودآرایی (بسیار بسیار بیشتر از مقدار آن در مردان) که خوره وقت و انرژی و توجه زنان است، از کجای تاریخ امری طبیعی و فطری و غریزی برای زنان تلقی شده است؟ شخصاٌ بر این باورم که این مقوله، نخودسیاهی بوده است که دنیای مردسالار در حالی که مشغول حفظ قدرت و سلطه خود بر جهان بوده، زنان را به یافتنش مشغول کرده است.