ورود

s_150_100_16777215_00_images_hijab_2.jpg

اين انسان واقعاً موجود شگفتانگيزي است؛ اجتماعي از نقيضين. در واقع الان آنقدر اين تناقض‌ها بالا گرفته كه شايد خود خدا را هم به حيرت آورده باشد. او گمان مي‌كند تنها موجود خودآگاه و متفكر و باشعور روي زمين است ولي در نهايت سفاهت و بي‌عقلي و توحش، جنگ به راه مي‌اندازد و همنوع خودش را بدتر از گرگ‌هاي درنده گرسنه، پاره پاره مي‌كند. خودخواهي و خودبرتربيني و خودپرستي چنان وجودش را پر كرده كه هزار جور مرز ملي و نژادي و قومي و زباني و ديني و ... براي خودش مي‌سازد، آن وقت سازماني عريض و طويل هم درست مي‌كند به اسم "سازمان ملل متحد" كه اتفاقاً همه آن كشورهاي "متفرق" هم در آن عضو مي‌شوند و وقتي با هم به جلسه مي‌روند، بسيار متمدنانه و سطح بالا رفتار مي‌كنند؛ نه به هم شليك مي‌كنند و نه خودشان را در حضور هم انتحار مي‌كنند! آن تعداد از انسان‌هايي كه ظاهراً خداي واحدي دارند، دين‌ها و مسلك‌هاي جوراجوري هم دارند كه آبشان از يك جوي نمي‌رود و مدام بر سر خداي واحدشان! توي سر و كله هم مي‌زنند؛ اينها همان‌هايي هستند كه پايه ثابت خشن‌ترين جنگ‌هاي تاريخ بوده‌اند و الان هم دارند دنيا را به آشوب مي‌كشند و اينطور كه پيداست بعد از اين هم بيشتر معركه خواهند گرفت. در ميانه اين بل‌بشو، تناقضي كه در حجاب اختياري! هست مرا بيشتر از همه اينها آزار مي‌دهد. شايد به اين دليل كه بردگي انسان توسط انسان، جزو آن تناقض‌هايي است كه آدم را دچار سوء‌‌هاضمه شديد مي‌كند. به علاوه، شكل‌گيري همين عبارت "حجاب اختياري" نشان از داستان دردناك‌تري دارد، داستاني كه طي آن زن (يعني برده) مجبور شده بگويد: "من بردگي ام را اختيار كرده‌ام"!، يا "من زندان را اختيار كرده‌ام"!، يا "من شكنجه را اختيار كرده‌ام!".

بگرديم و ببينيم در طول تاريخ كي و كجا زنان قدرت اختيار داشته‌اند؟ چه وقت چنين فرصتي وجود داشته كه زنان بنشينند و به اختياراتشان فكر كنند و از بين همه اختيارات موجود، به جاي آن همه حق و حقوق انساني پايمال شده، "حجاب" را اختيار كنند؟ چرا از بين همه انتخاب‌هاي موجود، اين اختيار به رسميت شناخته شود؛ اختياري كه عمل به آن مستقيم يا غيرمستقيم در بسياري از زواياي زندگي، از زنان سلب اختيار مي‌كند!

به گمان من تنها در يك صورت مي‌توان حجاب را اختيار كرد و آن هم زماني است كه يك غول بي شاخ و دم، سروقت آدم بيايد و بگويد: اگر حجاب نداشته باشي مي‌خورمت! شخص من شايد تنها در اين شرايط و البته اگر در آن زمان هنوز انگيزه‌اي براي زندگي داشته باشم، ممكن است حجاب را اختيار كنم.

از نگاه من حكايت چنين است كه حجاب همواره به عنوان يكي از آشكارترين ابزارهاي بردگي زنان، به آنان تحميل شده درست مثل داغي كه بر پشت بردگان مي‌زنند، يا غل و زنجيري كه بر دست و پايشان مي‌بندند. اما در باره اين واقعيت كه حالا و اكنون در بين زنان هستند كساني كه "حجاب را اختيار مي‌كنند" چه مي‌توان گفت؟ مي‌خواهم در باره ذهنيت‌هاي چنين زناني گزينه‌يابي كنم.

مسلماً گروه اول زناني هستند كه به اسم دين و مذهب، با حجاب هستند. اين گروه به دليل حق آزادي عقيده، مورد احترام قرار مي‌گيرند و عبارت "حجاب اختياري" به احتمال قوي براي اشاره به حجاب اين گروه ايجاد شده است. مشكل اينجاست كه حق بسيار مهم‌تري در باره اغلب زنان اين گروه به شدت ناديده گرفته شده است و آن هم حق انتخاب دين و مذهب است. معناي درست آزادي عقيده، آزادي در انتخاب عقيده است. اگر حق انتخاب در باور به اين مذهب يا آن مذهب و يا بي‌مذهبي وجود نداشته باشد، آزادي عقيده (به معناي آزادي دين) هم معناي متناقضي پيدا مي‌كند (كه البته در دنياي متناقض ما عجيب هم نيست). اگر دين و مذهب افراد در اكثريت قريب به اتفاق موارد به آنان تحميل شود و يا موروثي باشد و آنان ناآگاهانه و بدون مطالعه و يا با محدوديت دسترسي به اطلاعات و در معرض تفسيرهاي خاص قرار داشتن، و نداشتن حق مقايسه و انتخاب، مجبور به داشتن دين يا مذهب خاصي شوند، حق حياتي‌تري از آنان سلب شده كه ناديده گرفته مي‌شود. از اين روست كه باور داشتن به وجود زناني كه حق "دين اختياري" را قبل از "حجاب اختياري" داشته باشند، بسيار دشوار و بلكه ناممكن مي‌نمايد. لازم به ذكر است كه قبلاً در مقاله ديگري مفصلاً در اين باره كه حجاب را جزو تكاليف ديني زن مسلمان نمي‌دانم صحبت كرده‌ام.

گروه دوم زناني هستند كه حجاب بيش از آنكه برايشان يك تكليف مذهبي باشد يك سنت است؛ از آن سنت‌هايي كه ظاهراً نمي‌توان گره‌اش را از مذهب باز كرد و شايد حتي يك بار شرايط بازنگري آن را مانند ديگر سنت‌ها نيافته‌اند. اين موضوع را مي‌توان از شكل و شمايل اين نوع حجاب تشخيص دارد. گروه اولي كه بالاتر به آن اشاره كردم به اين نوع حجاب، بدحجابي مي‌گويند. بدحجابي صرفاً مربوط به بعد از انقلاب ايران نمي شود، بلكه قبل از انقلاب هم گروهي كه بسياري از آنان را مي‌شناختم، به شكل سنتي با حجاب بودند و به همين علت حجابشان تق و لق بود. در چند سال گذشته هم در سوئد اين سبك از حجاب را بسيار ديده‌ام. بسياري از دختران مهاجر تا سال‌ها بعد از مهاجرت، هنوز جرأت ترك اين نوع حجاب را ندارند. حجابشان ملغمه شگفت‌انگيزي است؛ لباس‌هاي چسبان با آرايش‌هاي نسبتاً كامل و تكه پارچه‌اي بر روي سر كه با جديت تا روي پيشاني هم كشيده مي‌شود. برخي ديگر اما با مدل بدحجابي رايج در ايران مي‌گذرانند. تونيك‌هاي نيمه‌بلند با موهايي كه از عقب و جلوي روسري بيرون زده و با كمي آرايش. با گذر زمان و ريختن ترس‌هاي فرهنگي از همشهريان (هم قومي‌ها يا هم وطن‌ها)، طي پنج شش سال بعد از اقامت، اين حجاب در اغلب موارد ترك مي‌شود، در حالي كه براي حضور در كنار اقوام و آشنايان قديمي، آن تكه پارچه روي سر هميشه جايي در دسترس است. زناني كه اين نوع حجاب را اختيار مي‌كنند در شرايطي مجبور به اين اختيار هستند كه تحت فشارهاي شديد جامعه سنتي خود قرار دارند و در صورت هر نوع اعتراض يا مخالفت، با طرد و اهانت و خشونت مواجه مي‌شوند و ترس عامل اصلي چنين اختياري است!؛ ترسي كه سايه تاريك آن حتي سال‌ها پس از مهاجرت به كشوري مثل سوئد كه جزو كشورهاي تراز اول در برابري حقوق زنان و مردان است، بر سر اين گروه از زنان باقي مي‌ماند.

گروه آخر هم زناني هستند كه به گمان من از ترس آن غول بي شاخ و دمي كه اشاره شد و براي مصونيت، حجاب را اختيار مي‌كنند. به باور من اين گروه از زنان از مشكل هويتي چه در باره خودشان به عنوان زن و چه درباره مردان رنج مي‌برند. البته مشكل هويتي خود ريشه در سرنخ هاي بي‌شماري دارد كه ته يكي از اين نخ‌ها، به پذيرش مردان به عنوان سرور و سالار منتهي مي‌شود. با اين طرز فكر، اخيراً هم دوباره برخورد داشتم و آن را عميقاً زير ذره‌بين گرفتم. افكار عجيب و غريبي هستند كه البته در ذهن عده‌اي از زنان به حيات خود ادامه مي‌دهند. اين گروه از زنان، هويت جنسي خودشان و مردان را بر فراز هر هويت ديگري قرار مي‌دهند. از نظر آنان مرد موجودي صرفاً جنسي است كه چون سرور و سالار هم هست، وقتي در معرض زن بي‌حجاب قرار بگيرد حق دارد كه هر كاري مي‌خواهد با زن بكند و بنابراين اين زن است كه اگر دلش مي‌خواهد از تعرض و دست‌درازي (به قول امروزي‌ها خشونت جنسي) در امان باشد بايد خودش را پشت سپري به اسم حجاب مخفي كند و اگر چنين نكرد هر چه ببيند از چشم خودش ديده است. اين واقعاً داستان همان غول بي شاخ و دمي است كه اگر باحجاب نباشي مي‌خورتت!

نبايد ناگفته بگذارم همانطور كه حجاب را غل و زنجيري آشكار بر بدن زن مي‌دانم، زنجير بزرگتري هم هست كه بسياري از ناباوران به حجاب را اسير خود ساخته است. تن‌محوري، تن‌نمايي و تن‌آرايي افراطي در مركز توجه اين گروه از زنان است زيرا كه آنان هم تعريف محدودي از هويت خود به عنوان زن دارند. اين گروه يك وجه مشترك با متعصبان روي حجاب دارند؛ هر دو تن و بدن زن را هويت مركزي او مي‌انگارند و پرداختن به آن را مهم‌ترين وظيفه‌اش‌، اما در دو راه كاملاً متفاوت.

 طي سال‌ها بسيار تلاش كردم تا به نوعي از همذات‌پنداري با زناني برسم كه واقعاً و حقيقتاً به حجاب باور دارند كه البته موفق نشدم. اگر حق انتخاب دين و آزادي ديني وجود داشته باشد، اگر تهديدهاي سنتي از سر زنان برداشته شود، اگر مرزهاي هويتي مورد احترام قرار گيرند و اگر هويت انسان از تناقضاتي كه اشاره شد فاصله بگيرد و صادق‌تر و يكپارچه‌تر شود، در اين صورت اگر هنوز زني باشد كه به حجاب و كاركرد آن باور داشته باشد، عميقاً دوست دارم با او صحبتي داشته باشم. شايد رازي در اين داستان هست كه من از آن بي‌خبرم.

فاطمه زندي

استكهلم آذرماه 1395

 

 

FacebookMySpaceTwitterDiggDeliciousStumbleuponGoogle BookmarksRedditNewsvineTechnoratiLinkedinMixxRSS FeedPinterest